بیست‌ونهم آبان امسال، چند ساله شدم؟ ایمان دارم سالی که گذشت، بیش از یک سال به عمرم اضافه کرد. اگر می‌خواستم از روزهایش بنویسم، باید به هر روز حداقل یک پست اختصاص می‌دادم. راهنمایی و دبیرستان و حتی سال‌های اول دانشگاه، مرتب از روزمرگی‌ها، خاطرات و افکارم می‌نوشتم. علاوه بر تقویم‌ها و سررسیدهای روزانه، وبلاگ، سمپادیا، فیس‌بوک و اینستاگرام هم هر کدام در دوره‌های زمانی مختلف ثبت‌کننده‌ی حرف‌هایم بودند. گاهی که نوشته‌های آن دوران را می‌خوانم، به بازی‌های روزگار فکر می‌کنم. به اینکه چطور کوچک‌ترین و جزئی‌ترین موضوعات در ذهنم به مسائل چالش‌برانگیزی تبدیل می‌شدند و به هزار بیان در چندین مکان ثبت می‌شدند! اما در حدود سه سال گذشته با موضوعاتی بسیار مهم‌تر مواجه شده‌ام، بی‌آنکه جز در چت با دوستانم یا استوری اینستاگرام جایی ماندگار شده باشند. در ذهنم می‌آید که از کجا معلوم؟ شاید اگر نوشته می‌شدند هم مثلاً ده سال بعد فکر می‌کردم چقدر مسائل سی‌وپنج سالگی‌ام مهم‌تر هستند. بگذریم... از بیست‌ونهم آبان و سالی که گذشت می‌گفتم. اولین سال زندگی مشترک همان‌طور که از همه می‌شنیدم و انتظار داشتم، سال پرچالشی بود و مرا رشد داد. اما همه‌ی آن رشدها یک طرف، روزهای آخر ۲۴ سالگی هم یک طرف. از اواسط آبان امسال با میثم برنامه‌ریزی می‌کردیم که چه زمانی و به چه شکل مراسمی برگزار کنیم. بعد از هزار فکر و هماهنگی، به یک برنامه‌ی عالی رسیده بودیم که خانواده‌های هر دومان هم در کنارمان باشند. صبح جمعه ۲۸ آبان، تماس مادرم اوضاع را عوض کرد؛ خبری که می‌گفت عمه‌ی عزیزم سکته کرده و به کما رفته. به این قسمت ماجرا که می‌رسد، مدام حدیث امام علی (ع) در ذهنم تکرار می‌شود که: «عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ/ خداوند را به‌وسیله‌ی بَرهم خوردن تصمیم‌ها، گشوده‌شدن گره‌ها و نقض اراده‌ها شناختم...»

انگار این اتفاق،‌ تکمیل‌کننده‌ی پازل مواجهه‌ی دردناکم با واقعیات زندگی بود. چطور ممکن بود؟ مگر دیشب، بعد از این همه مدت در واتس‌اپ با هم حرف نزدیم؟ مگر همین چند ساعت پیش با دیدن عکس پروفایلم جلو جلو تولدم را با آن همه مهربانی تبریک نگفته بود؟ چقدر گذشته بود از اینکه گفته بود می‌خواهد بیاید خانه‌ی ما و من گفته بودم که خیلی مشتاق دیدارم؟ بهت‌زده بودم. چند بار دیگر دنیا باید به من ثابت کند همه چیز تحت کنترلم نیست تا باورش کنم؟ مثل عروسی‌مان در سال گذشته، این بار هم دو دوتا چهارتاها جور درنیامده بودند. پارسال از چند ماه قبل به جزئیات مراسم فکر می‌کردم که همه چیز منظم و مطابق با وسواس‌ها و حساسیت‌هایم پیش برود. از مدل مو و میکاپ، تا لباس و آتلیه را بررسی کرده بودم که نزدیک عروسی کارها راحت‌تر انجام شوند. کرونا آمد، ماندگار شد و دقیقاً در هفته‌های اول آذر اوضاع به حدی بحرانی شد که قرنطینه‌ی دو هفته‌ای در تهران اعلام کردند. از همان زمان محدودیت تردد شبانه هم آغاز شد و همه حسابی ترسیده بودند. ما، وسط این آشوب بود که به خانه‌مان آمدیم. چندین و چند بار مسائل را از زوایای مختلف بررسی کردیم و فکر می‌کردیم شرایط در زمستان از این هم بدتر می‌شود؛ پس به تعویق انداختن کار و صبر‌مان فایده‌ای نخواهد داشت. این شد که سه‌شنبه، چهارم آذر هزاروسیصدونودونه، روز تولد امام حسن عسكری (ع)، زندگی‌مان را آغاز کردیم. آرایشگاه رفتیم، عکس گرفتیم، کمتر از ۱۵ نفر که خانواده‌هایمان بودند در خانه‌مان جمع شدند و مراسمی که به جزئی‌ترین اتفاقات آن فکر می‌کردم، این‌گونه به پایان رسید. آن زمان فکر می‌کردیم تا سالگرد، کرونا کاملاً تمام شده و همه چیز جور است که مراسمی با خیال راحت بگیریم. سال ۱۴۰۰ شد، داریم به سال ۱۴۰۱ نزدیک می‌شویم و با وجود واکسیناسیون، سویه‌ی جدید کرونا سروکله‌اش پیدا شده. الان که در حال نوشتن هستم، هنوز عمه‌ام در کماست. دورهمی مدنظرمان را بدون حضور پدر و مادر و خواهرم با خون‌دل برگزار کردیم و اوضاع که به ثبات رسید، سالگرد کوچک دونفره‌مان را با حال بهتری گذراندیم. انگار یاد گرفته‌ام حال خوب و بد، مصیبت و جشن، شادی و غم، می‌توانند درهم‌آمیخته و همزمان در انسان جولان بدهند. نوشته‌ام خیلی مفصل‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم؛‌ پر از پراکندگی ذهنی کسی که اتفاق‌های بسیاری برای تعریف کردن دارد و حالا بعد از مدت‌ها مجالی پیش آمده تا همه‌ی ماجراها را بگوید. نوشته‌های شسته رفته، بماند برای بعد! دوست داشتم این یادداشتم با همین مختصات اینجا ثبت شود؛ به یادگار از روزهایی که جای زخم‌هایم جوانه زد و رشد کردم...

+ تاريخ جمعه نوزدهم آذر ۱۴۰۰ساعت 0:3 نويسنده ریـحـانـه |

محبوبم...

چقدر حرف دارم و چقدر خاطره‌ها به خاطره‌ها می‌پیچند وقتی می‌خواهم از این روزهایمان بگویم. یادم هست اوایل آشنایی‌مان وقتی روز به انتها می‌رسید، «شب بخیر» گفتن‌ها سخت بود؛ چون «شب که آرام‌تر از پلک تو را می‌بندم، در دلم طاقت دیدار تو فردا نیست» بر احوالمان حکم می‌کرد. اینکه همین صحبت‌های تلگرامی و اینستاگرامی با پایان روز از ما گرفته می‌شود و باید تا صبح منتظر بمانیم، بی‌قرارمان می‌کرد. یاد روزهایی افتادم که وقتی قرار بود به خانه بروم و به خانه بروی، خداحافظی‌مان دم در خانه طولانی می‌شد و دل کندن سخت بود.

حالا رسیده‌ایم به این نقطه از رابطه‌مان که موجی از احساسات خوب و عجیب را در من متولد می‌کند. از اولین باری که کلید خانه را دادی دستم، تا الان که نزدیک یک ماه است در کنار هم و زیر یک سقف زندگی می‌کنیم، زندگی خود را در قامتی که تاکنون ندیده بودم نمایش داده است؛ نمایشی از شروع زیستن شانه‌به‌شانه‌ی یکدیگر، تصویری از هم‌قدمی و هم‌راهی و هم‌نفسی. این روزها ما شروع معنادار شدن عمیق‌تر قسمتی از آهنگی را تجربه می‌کنیم که بسیار دوستش دارم: «رگ من، انقدر نزدیکی که، نبض رو گردنمو یادم نیست...»

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ساعت 16:3 نويسنده ریـحـانـه |

باید زودتر از تو می‌نوشتم، اما آنقدر حضور مداومی چه در کنارم و چه در ذهنم داشتی که فرصتی برای کلمات نبود. حالا زمانی می‌نویسم که ۱۸ام دیگری را پشت سر گذاشتیم و پس از ۹ ماه «ما» بودن، در روز میلاد رسول مهربانی و رحمت به عقد دائم هم درمی‌آییم. میان همه‌ی دویدن‌ها و استرس‌های مراسم، فرصتی پیدا کردم که این یادداشت را تکمیل کنم تا مسیر یادمان نرود...

سی‌وهفتمین جشنواره‌ی فیلم فجر، سرخ‌پوست و نیما جاویدی، شبی که ماه کامل شد و نرگس آبیار، نقد سینما و هفت، سینما آزادی، کافه حافظ، سوغاتی چابهار به عنوان نخستین یادگاری‌ام از تو، بحث‌های مرتبط با علوم اجتماعی و عدالت‌خواهی، هدشات، صفر عاشقی، زمان‌های رند، کافه ستراس، متروی میرزای شیرازی، گَز کردن وزرا تا چهارراه ولیعصر، متروی نبرد/نیروی هوایی تا خانه، ایستادنت سر کوچه و تماشایت تا لحظه‌ی آخر، پنجره‌ی اتاقم، سرخه حصار و ترکمن ده، فرهنگسرای اشراق، روسری ترکمن، مرکز تبادل کتاب، نمایشگاه کتاب، باغ کتاب، بابک جهان‌بخش، عیدیِ عید ۹۸، میدان مشق و محمد معتمدی، برمایی، تماس‌های تصویری، وویس‌های هر شب کتاب چمران، یک بیت شعر قبل از خواب، پروژه‌ی کوروش، کل کل‌های استقلال و پرسپولیس، شیطنت‌ها، ۲۸ تیر، عجیب‌ترین لالا لند دیدن، صبحانه و عکاسی و مجموع خوبی‌های جمعه ۴ مرداد، سه‌گانه‌ی Before، جستارهایی در باب عشق خواندن در مترو،‌ رؤیا پردازی برای سفرهای مشترک،‌ نمک‌آبرود یک روزه، استوری‌های مشترک، بلوار کشاورز، قصه‌ی بلوار و خانه‌ی هنرمندان، پاساژ کسا و پانوراما، مَحرم شدن‌مان در روز تولد امام رئوف، نماز جماعت دو نفره، عوض شدن اسم‌هایمان در گوشی هم،‌ عید غدیر و #فقط-به-عشق-علی، سنگ نمک‌ها، بازار، آزمایشگاه تقوی، مراسم بله برون، تئاتر پابلو نرودا، مقبره‌ی شهدا، گلزار شهدای بهشت‌زهرا، بستنی شاد، ده ونک و باشگاه قرآنی نور، حوزه‌ی هنری، محرم و هیئت‌ها، اربعین و پیاده‌روی از شهدا تا شاه عبدالعظیم، پارک پرستار، «ساینااا» گفتن‌ها و خرید ماشین، سرچشمه و حالا عقد... و تک تک لحظاتی که آمارشان به حدود ۳۰۰ روز می‌رسد و چقدر ناچیز است این عدد در مقابل تجربه‌های ما. نه فقط اوج‌ها و فرازها، که نشیب‌ها و فرودها. «غیر تو هیچ‌کسی پیله‌ی من را نشکست»ها، «باور نمی‌کنم که اییین‌جام»ها، «من دوست دارمت، چون شب که ماه را»ها، «با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست»ها، «چه احساسی از این بهتر که هستی»ها، «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»ها... بعد از همه‌ی این‌ها،‌ فردا، این موقع، رسماً و عرفاً و قانوناً متأهلیم. تازه آغاز راه است و زندگی جدیدی در انتظار.

روزگاری شد و کَس مرد ره عشق ندیده است، حالیا چشم جهانی نگران من و توست...

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۸ساعت 0:5 نويسنده ریـحـانـه |

نوشته‌های بسیار زیادی از خیلی قبل‌تر، تو صف پست شدن موندن. انگار منتظر یه زمان موندم که با حداقلی‌ترین دغدغه‌ی ممکن و با انجام دادن حداکثری کارهام، بشینم پای نوشتن. چیزی که با اوضاع زندگی من، تقریباً محاله! اینه که وسط دویدن‌ها و خواب‌آلودگی، خودم رو مجبور کردم که چیزهایی رو ثبت کنم تا باورم بشه که مسائل مهمین.

این روزا بیشتر از یکی دو سال پیش، درگیر فکر کردن به موضوع زندگی مشترکم. شاید این حد از گیج بودن رو حتی بدون توجه به موضوعش، در کل بیشتر از دو بار تو زندگیم تجربه نکردم. وقتی تو گیر و دار یه فرآیندی و باید برای همه‌ی عمرت راجع بهش تصمیم بگیری، سنگینی بار مسئولیت زندگیت رو روی شونه‌هات احساس می‌کنی. با خودت گذشته و آینده‌ت رو بالا و پایین می‌کنی، معیارهات رو برای هزارمین بار می‌سنجی، مسیر قلب به مغز و بالعکس رو مدام مورد پرسش قرار میدی و نهایتاً تهش فقط می‌تونی بگی: «چقققدر سخته!» و سختیش را با تمام وجود باور داشته باشی.

گاهی وسط این درگیری‌های ذهنی به خودم میگم: «زود نیست؟ زود بزرگ نشدی؟» و بعد یاد این میفتم که دنیای دوستی‌هامون از تبریک تولد، به بعضاً تبریک تولد بچه رسیده! ما بزرگ شدیم و این واقعیت زندگیه...

+ تاريخ سه شنبه چهارم دی ۱۳۹۷ساعت 1:15 نويسنده ریـحـانـه |

اگر کسی فقط صفحه‌ی اینستاگرام من رو ببینه، به احتمال زیاد فکر می‌کنه کسی هستم که روند زندگیم رو مورد پرسش قرار نمیدم و معمولاً با رضایت پیش میرم.
از طرفی اگر کسی فقط اینجا رو بخونه، شاید به نظرش بیاد که زیادی درگیری‌های ذهنی دارم و نسبت تاریکی‌های روزهام بیشتر از نورهای روشنشه.

حالا اینکه دنیای مجازی چقدر ممکنه اطلاعات ناقصی از یک فرد ارائه کنه، بماند. واقعیت اینه که من تو اینستا بیشتر اتفاقات روزمره و حس و حال لحظه‌هام رو به اشتراک می‌ذارم، اما اینجا برای نوشتن از لایه‌های عمیق‌تر ذهنیمه. بقیه می‌تونن بگن: «آخه کی دیگه وبلاگ می‌نویسه؟ کی دیگه می‌خونه؟» و تعجب کنن که چطور هنوز اینجا پست گذاشتن برام مطرحه، اما خب متأسفانه اونا جای من نیستن که حس دل‌پذیرم رو درک کنن...
تولد کره‌ی خاکی نیست، اما فقط خواستم یادم بمونه که با وجود این همه شبکه‌ی اجتماعی جدید، اینجا چطور بعد حدود نه سال هنوزم نقطه‌ی امنیه برام. :‌)

+ تاريخ شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۷ساعت 1:38 نويسنده ریـحـانـه |

در مورد بعضی مسائل اتفاقی که می‌افتد این است که شما به صورت پراکنده به اموری آگاهید، اما آن‌ها ناگهان سامان می‌یابند و گویی به مکاشفه می‌رسید.
من در جامعه‌ای اسلامی و در خانواده‌ای مذهبی و نیمه سنتی زیست می‌کنم. ۴ سال در مدرسه‌ی دولتی، ۱ سال غیرانتفاعی و ۷ سال در سمپاد درس خواندم. به همه‌ی این سال‌ها اضافه کنید ۳ سال دانشجوی دانشگاه دولتی بودن را. این یعنی من تنوع جامعه‌ام را تا حد زیادی لمس کرده‌ام؛ تنوع اقتصادی، فرهنگی، دینی، مذهبی و جنسیتی.
در ذهنم تصویر زنده‌ی روزی را دارم که معلم دبستانم، دفتر هم‌کلاسی‌ام را به بیرون از کلاس پرت کرد؛ چون برای بار چندم «۰» شده بود. در مقابل، خاطره‌ی آمفی تئاتر فرزانگان است که هر سال در آن از مدال‌آوران المپیادهای علمی کشوری و جهانی، رتبه‌های برتر کنکور، برگزیدگان مسابقات خوارزمی، رباتیک و... تقدیر میشد.
پنجم دبستان را در مدرسه‌ای اسلامی گذراندم. جایی که چادر در آن اجباری و حفظ قرآن از برنامه‌های روزانه بود. در فرزانگان، میان هم‌مدرسه‌ای‌هایم، از زرتشتی تا آتئیست را می‌دیدم.
در این سال‌ها، در عین حال که دوستان هوموفوب داشته‌ام، نسبت به جامعه‌ی LGBT بیگانه نبودم. هم صحبت‌های کسانی که با مردان متعددی در ارتباط بوده‌اند را شنیدم، هم دغدغه‌ی آن‌هایی را که آینده‌شان را با یک دختر تصور می‌کنند. هم دوستی دارم که با چشمان گرد شده درباره‌ی اقلیت‌های جنسی می‌پرسد، هم کسی که خود را ترنس می‌داند.
گذراندن کل دوران راهنمایی و دبیرستان در سمپاد، باعث شد ساعت‌های زیادی را در انجمن گفتگوی «سمپادیا» بگذرانم. جایی که برخلاف سال‌های دبستان، مرا با یک طیف گسترده‌ی جغرافیایی روبرو می‌کرد. هر چند مواجهه با این تنوع در فرزانگان هم اتفاق می‌افتاد، اما جنس این تفاوت در یک فروم کشوری فرق می‌کرد. هنوز به خاطر دارم که هنگام مسافرت، با عبور از شهرهای مختلف یاد دوستان مجازی‌ام در آن شهرها می‌افتادم و از امکان ارتباط وسیعی که برایم ایجاد شده بود احساس شعف می‌کردم.
اکنون در دوران دانشگاه،‌ گستره‌ی هم‌دانشکده‌ای‌های من از دانشجویانی که جزو عشایر هستند، تا ثروتمندترین شهروندان را در برمی‌گیرد.

دوستی‌هایم هم همیشه از همین الگو پیروی کرده است. دوستانی دارم که به پوشش چادر معتقدند و از طرفی کسانی که مسئله‌ی حجاب را به طور کلی قبول ندارند. اگر بخواهم دسته‌بندی سیاسی کنم، باید بگویم همچنین رفقایی دارم که اصلاح‌طلب، بسیجی یا مارکسیست هستند.

همه‌ی این‌ها را گفتم که به سؤال ابتدای متن تا حدی پاسخ دهم و سامان یافتن افکارم را مکتوب کنم. نتیجه‌ی این زیست ۲۱ ساله و دوستی‌ها، ریحانه‌ای شده است که به سختی می‌تواند خود را تحت عنوان‌ها بگنجاند. کسی که اکثراً از تعصب در امور دینی و سیاسی به دور است و در برگه‌ی رأی‌ش شعری می‌نویسد که با آن اعتقاد دارد... من به عضویت در هیچ تشکل سیاسی فکر نکردم و هیچ گاه نتوانستم خودم را طرفدار سینه‌چاک سارتر، نیچه، مارکس و یا وبر بدانم. با همه‌ی این‌ها، گاهی دلِ منِ میانه‌رو، برای منِ متعصب در بعضی دوره‌های کوتاه زندگی‌ام، تنگ می‌شود. وقتی تعصبم در مسائل سطحی‌تر و بی‌اهمیت‌تر زندگی، مثل طرفداری تیم‌های ورزشی و خواننده‌ها پدیدار می‌شود، شور و حرارت را به چشم می‌بینم. از خود می‌پرسم: «بهتر نبود یه آدم دُگم و کور باشی و راحت زندگی کنی، تا اینکه همیشه اینجوری وسط میدون دست و پا بزنی؟» اکثراً جواب‌های مختلفی برای این سؤالم دارم که باعث می‌شود قانع شوم روشن بودن به تعصب ترجیح دارد. اما باید این حقیقت تلخ را بپذیرم که این شرایط ضرورتاً به وضعیتِ «چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم» منتهی می‌شود.
خلاصه‌ی کلام، من همیشه سؤالی دارم که اگر وزنش بیشتر از «علم بهتر است، یا ثروت؟» نباشد، کمتر نیست. شما بگویید... نسبیت بهتر است، یا قطعیت؟

+ تاريخ چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۹۷ساعت 2:17 نويسنده ریـحـانـه |

مریضی مقوله‌ی عجیبی‌ست. کاری می‌کند که قدر لحظه به لحظه‌ی روزمرگی‌های زندگیت را بدانی. آرزو می‌کنی کاش سالم بودی و الان در قطارِ مترو به دلیل ازدحام در حال له شدن، اما اینطور بدحال نبودی. کلافه، بی‌انگیزه و بدخُلق می‌شوی. به زمین و زمان غر می‌زنی و بدترین احتمالات ممکن مدام پیش چشمت رژه می‌روند. شب‌ها با آرزوی فقط چند دقیقه خواب راحت، چندین و چند بار از این پهلو به آن پهلو می‌شوی و به شب‌هایی فکر می‌کنی که بدون فکر کردن راجع به مکانیزم جادویی خواب، هفتصد پادشاه را خواب دیده بودی. در ذهنت مدام «سالی که نکوست از بهارش پیداست» می‌پیچد و نمی‌توانی جلوی این فکر را بگیری که لابد ۹۷ قرار است سال مریضی‌های مکرر باشد. از طرفی، یاد آهنگ «دلت مثل یه دریاست» یاس میفتی. به این فکر می‌کنی که هم‌زمان با اینکه تو با آبله مرغانی هر چند شدید اما موقت درگیری، عده‌ای با سرطان و دیالیز شدن و هزاران درد این چنینی دیگر سروکار دارند. خوش نداری با یادآوری مصیبت دیگران احساس خوشبختی کنی، اما این‌ها را به خودت می‌گویی تا بلکه دست برداری از این همه آشفتگی و بی‌قراری...
+گاهی، مثل الان، سخنان عرفا راجع به دست‌وپاگیر بودن بدن را بیشتر از هر وقتی می‌فهمم.

+ تاريخ دوشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۷ساعت 1:3 نويسنده ریـحـانـه |

باید به اینجا می‌رسیدم، پروردگار؟ به جایی که کلامِ دکتر چاوشی در کلاس فلسفه‌ی غرب که می‌گفت: «انسان در اعلی علیین هم که باشد، تنهاست.» بارها و بارها و بارها در سرم بچرخد؟ نه‌تنها بچرخد، بلکه به آن ایمان بیاورم؟
جز این نیست. انگار همه‌ی فراز و نشیب‌های زندگی‌ام طی شد که در این نقطه، ایمان‌م همین باشد. تعداد رفقای قدیمی و جدید و followersهای اینستاگرام و friendsهای فیس‌بوک و گروه‌های تلگرام در این زندگی ماشینی‌شده‌ی کم‌رمق، ثابت‌کننده‌ی هیچ چیز نیست. انسان تنهاست و این باور این روزهای من است.

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 0:39 نويسنده ریـحـانـه |

حکایت، حکایتِ از زمان گذشتنه. حکایتِ دیر شدن و پیر شدنه. اون لحظه‌ای تو زندگی‌ت که با تمام وجود لبریزِ خواستنِ چیزی/کسی/موقعیتی هستی که نیست، بی‌قرار و غمگین میشی؛ اما نمی‌دونی با همین روی هم جمع شدن‌ غم‌ها، دقیقاً چی قراره به سرت بیاد. دیگه از یه جایی به بعد، سرمای استخوان‌هات رو بیشتر از گرمای جریان‌یافته تو پوست و گوشتت حس می‌کنی. پذیرفتن، میشه واژه‌ی کلیدیِ زندگی‌ت. جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن‌های همیشگی‌ت، میشه پُتک و خودش رو با قدرت می‌کوبونه به دیوارای سرت. یاد همه‌ی عزم و اراده‌هات میفتی و سردرد می‌گیری. یاد همه‌ی تپش‌های بی‌امانِ قلبت میفتی و یهو می‌خشکی. حالی که پیدا می‌کنی، مثل مرحله به مرحله تبدیل شدنِ یخ به آب و گاز نیست. ناگهان وسط دویدن، می‌ایستی. تو اوج استدلال، سکوت می‌کنی. مابین عشق ورزیدن، بی‌حس می‌شی. در حین رویا چیدن، کابوس می‌بینی. وسط استوار و محکم بودن، مثل ریز ریز شدنِ یه لیوانی که از اتفاع رها می‌شه، تجزیه می‌شی.
هر چیزی، عمری داره. بعد گذشتنِ عمرش ممکنه فرصت تجربه کردن‌ش رو پیدا کنی، اما از الان می‌دونی که اون روز تو، یکی دیگه‌ای. توی اون موقعیت قرار می‌گیری، اما به جای برق زدن چشمات و خندیدن با کل دندونات، یه لبخندِ یخ‌زده میماسه رو لب‌هات. با خودت میگی ئه... پس اونی که منتظرش بودم، این بود! بعد در حالی که وسط اون اتفاقی، بغض‌های همه‌ی این سال‌های نرسیدن، رسوب می‌کنه تو گلوت و سنگ میشه. هی به خودت می‌گی در لحظه زندگی کن! لذت ببر! ناامید نشو! میگن آدمی، به امید زنده‌س دیوونه... از دستش نده! اصلاً دستت رو قفل کن رو قفسه‌ی سینه‌ت و خودت رو احیا کن! اما، این همون کرخت بودنه که همیشه ازش می‌ترسیدی. خستگی همه‌ی این «اگر»هایی که به قطعیت نرسیدن، تلنبار شده روی هم و حالا وجودت از انباشت اون‌ها سنگینه.
به نظرتون ظرفیتِ تحمل سنگینی برای انسان، چقدر در نظر گرفته شده؟ مرزِ اینکه نفس‌ت به سختی راه‌ش رو از بین رسوب‌های راه گلوت پیدا کنه و بیاد بیرون، با وقتی که سدّمعبر اتفاق بیفته و هوا برای ادامه دادن کم بیاد، کجاست؟

پ.ن: نه شبیه آدم‌های افسرده‌ام، نه ناشُکر و نه ناامید. برای توصیف حال‌م هیچ کلمه‌ای بهتر از «کرخت‌بودن» تو دست و بالم نیست. فقط کسایی که تجربه کردن، می‌دونن این چه حسیه. بقیه احتمالاً به نظرشون این چیزا غر زدن از روی بی‌دردی یا چیزی شبیه اینه، که البته اینکه اونا چی فکر می‌کنن مهم هم نیست.

+ تاريخ شنبه ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:34 نويسنده ریـحـانـه |

وقتی پست دهم مهر ۹۵ رو می‌ذاشتم، با تصور یک سالِ پیش‌رو، تو حالی بین ترس و هیجان، به مطلبی فکر می‌کردم که الان دارم می‌نویسم. فکر می‌کردم که تابستون قراره بیام اینجا و بگم که چقدر تونستم از پس اون حجم از کار بربیام. گند می‌زنم؟ یا خوب پیش می‌ره؟
این مفهوم زمان هم چیز جالبیه... تو اون موقعیت که من چندین درگیری مختلف داشتم، نمی‌تونستم هیچ نتیجه‌ی قطعیِ خاصی براشون در نظر بگیرم و با هزار تا شاید و اگر و اما مواجه بودم، تو ذهنم به خودِ آینده‌م تو تابستون ۹۶ امنی که ساخته بودم حسودی می‌کردم. می‌خوام بگم آینده به خاطر احتمالی بودنش دست ما رو برای هر خیالی -هر چقدر هم متفاوت با واقعیت- باز می‌ذاره، در حالی که همون زمان مشخص وقتی به حال یا گذشته تبدیل می‌شه، امکان تفسیرهای ما هم محدودتر می‌شه.
بگذریم. تابستون ۹۶ رو به اتمامه و به اون بی‌نظیری که تصور می‌کردم نبود، اما خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که تو زمینه‌ی مسائلی که نگران‌شون بودم حداقل جلوی خودم شرمنده نشدم و می‌تونم بگم که کارها خوب پیش رفت. :) ترم ۴ تموم شد، ۶ شماره ندا منتشر کردیم، در حال حاضر ترم ۵۰۲ سفیرم و تجربه‌ی فرزانگان ۴ بی‌نظیر بود. تو مرداد هم یه دوره‌ی پنج جلسه‌ای سواد رسانه‌ای برای بچه‌های هشتم فرزانگان ۵ داشتم که شاید بهترین اتفاق تابستونم بود.
با وجود اینکه همیشه استفاده‌ی نه چندان دقیق از اینستاگرام رو نقد می‌کردم، اما خودم بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم درگیرش شدم. نقد من این بود که استفاده از اینستاگرام بیشتر از هر چیزی باید برای قرار دادن عکس باشه که حالا ممکنه نوشته‌ای رو هم به همراه داشته باشه، نه اینکه افراد به خاطر نوشتن مطالبی که تو ذهنشونه برن یه عکس بی‌ربط بگیرن یا از آرشیوشون پیدا کنن و حرف‌های دل‌شون رو تو کپشن‌ش بزنن. من به اون مرحله نرسیدم، اما خب از امکان استوری خیلی برای گفتن حرف‌هام استفاده می‌کنم. حرف‌هایی که فکر می‌کنم منطقاً باید تو وبلاگ گفته بشن؛ چون کاربردش همینه. البته تو جهانی که ما داریم توش زندگی می‌کنیم دیگه انقدر مرزهای سفت و سختی راجع به این مسائل وجود نداره. از طرفی، به اشتراک گذاشتن لحظات تو اینستاگرام سریع‌تر و راحت‌تره و جز اون، مخاطب‌های وبلاگ هم دیگه انگشت‌شمارن. حالا این وسط، قضیه‌ی اینستاگرام چه ربطی داشت به بقیه‌ی متن؟ همه‌ی اینا رو گفتم که بگم جزئیات این کار‌هایی که گفتم رو تو اینستاگرام ثبت کردم و به همین خاطره که اینجا خیلی گزارش‌مانند یادداشت می‌کنم. راستش دلیل همین نوشتنِ گزارشی رو هم دقیق نمی‌دونم. انگار تو ذهنم اینجوری می‌گذره که اگر از خودم در همین حد هم اینجا ننویسم، زنجیره‌ای که از وقتی راهنمایی بودم شروع شده رو قطع کردم. به هر حال، از اونجایی که حس خوبی به محیط نمایشیِ  تیپ‌سازِ سرشار از خودنماییِ اینستاگرام ندارم، ممکنه دوباره برگردم به اینجا... نقطه‌ی امنِ دنیای مجازیِ من. :‌)

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 5:12 نويسنده ریـحـانـه |

گمانم اواسط دی بود که طبق عادت به اینجا سر زدم و فکر کردم که سری هم به وب‌گذر بزنم. اینکه دیدم وقتی حتی خودم به اینجا سر نمی‌زنم کسانی هستند که نگاه ش کنند، دل‌گرم م کرد. خواستم راجع به حس م و اینکه چقدر قدردان آن نگاه‌ها هستم بنویسم، که یادم به ۲۷ دی و تولد کره‌ی خاکی افتاد. درگیری امتحان‌ها و زندگی این روزهایم -که باید صفحه‌ها درباره‌اش بنویسم- مهلت نداد که به تاریخ ۲۷ام هم مطلبی منتشر شود، تا امروز...
***

اول هر ماه، از قسمت «تولدها»ی تقویم رنگی‌رنگی، تولد آدم‌ها رو چک می‌کنم. دی که شد، فکر کردم که چرا وبلاگ م رو به لیست اضافه نکنم؟ این شد که تو روز ۲۷ دی، علاوه بر مناسبت روز، تولد کره‌ی خاکی هم بود. :‌) چیزی که خیلی بهم حس خوبی داد، مناسبتِ اختراعیِ اون روزِ تقویم بود...
«روز نظم دادن به آرزوها
امروز یه صفحه بنویس. از هر چی که دوست داری. می‌تونی گزارش روزی که پشت سر گذاشتی رو بنویسی، یا اینکه یه داستان خیالی کوتاه سر هم کنی و بنویسی. سعی کن قلمت رو بذاری روی کاغذ و به بقیه‌اش فکر نکنی. بذار چشمه‌ای که درون هر آدمیه و قطعاً درون تو هم وجود داره شروع به جوشیدن بکنه.»
به این فکر کردم که اینجا چقدددر مأمن آرزوهای من بوده... چقدر تیکه‌هایی از وجود منو از دی ۸۸ تو خودش داره... از همون وقتی که دوم راهنمایی بودم و تقریباً از همه‌ی اتفاقات زندگی م می‌نوشتم، تا سال‌های اخیر که اینجا شده بود پناه‌گاه دغدغه‌های درونی‌ترم انگار... هیچ جانشینی هم براش نیومد. نه اینستاگرام که شاید بشه گفت این روزا محبوب‌ترین ه، نه فیس‌بوک، نه توئیتر و نه هیچ چیز دیگه‌ای.
الان که دارم اینا رو می‌نویسم، در اثر مرور یه قسمت‌هایی از آرشیو، به معنای واقعی کلمه دچار شدم به نوستالژی.[۱] دارم با خودم فکر می‌کنم، واقعاً عجیبه که برای یه چیز بی‌جان به تولد معتقد باشم؟ یا اساساً انقدر برام مهم باشه؟ به این قبلاً هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ممکنه برای بقیه عجیب باشه، اما به نظر خودم اصلاً غیرمنطقی نیست. چون اون وبلاگ بی‌جان، برای من خاطره و دلگرمی و «حس» ساخته و من فکر می‌کنم همین‌ها کافی باشن برای اینکه برای کره‌ی خاکی هویت قائل باشم و تولدش رو مبارک بدونم. جایی که حرف‌های مکتوبم رو ثبت و منتشر کرده، با به اشتراک گذاشتن حس‌هام از طریقش دوستی‌های ارزشمندی برام به وجود اومده، کانال غیرمستقیم رسوندن حرف‌هام به آدما شده و در مجموع بخشی از زندگی م و روند تغییراتش رو همراه با من دیده و حفظ کرده... پس، آره، می‌تونید فکر کنید دیوونه‌ام، اما من آدمی م که به سن ۲۰ سالگی رسیده و هنوز برای تولد یه وبلاگ، پست می‌ذاره. :د
نمی‌دونم اینو قبلاً هم گفتم یا نه. ولی اگر قرار باشه من چند تا جان‌پیچ داشته باشم، قطعاً یکی ش کره‌ی خاکی ه... :‌]

پ.ن: خیلی دوست دارم هر بار که یک بازدید به بازدیدهای اینجا اضافه می‌شه، از اون آدمی که بازدید کرده هم بدونم. از خودش، نظرش راجع به اینجا، اینکه چند وقته داره نوشته‌هام رو می‌خونه، اینکه خودش هم می‌نویسه یا نه و خلاصه هر چی. ترجیح می‌دم اینجا نظر بدین، اما اگر راحت نیستید می‌تونیم راجع بهش تو تلگرام هم صحبت کنیم.
در هر صورت، بدونید که من قدردان شماها به خاطر هر باری که یکی از صفحه‌های بروزرتون «koreyekhaki.blogfa.com» ه، هستم. :‌)



[۱] نوستالژی (خاطره‌انگیز، یادمانه یا دریغ‌پنداشت) یک احساس غم‌انگیز همراه با شادی به اشیا، اشخاص و موقعیت‌های گذشته است. آرزومندی عاطفی و احساس گرمی نسبت به موقعیتی در گذشته که از جنبه‌های اصلی آن دلتنگی شدید برای زادگاه است. (نُ لُ) (اِمص ) دلتنگی به سبب دوری از وطن یا دلتنگی حاصل از یادآوری گذشته‌های درخشان یا تلخ و شیرین.

+ تاريخ پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 14:32 نويسنده ریـحـانـه |

این هفته، شاید چالش‌برانگیزترین هفته‌ برای من تو دو سال اخیر بود.
یادمه یه بار که آشفته بودیم از فشارای کنکور و انتخاب رشته، یکی بهمون گفت قطعاً همه چیز بعداً براتون سخت‌تره. با انتخاب‌های خیلی مهم‌تری هم مواجه میشین. انتخابایی که مستقیم تأثیر میگذاره روی آینده تون...
اون موقع گذشتم از حرفش. احتمالاً نفهمیده بودم عمقش رو. اما الان، با تمام وجودم میفهمم چی میگه. یه وقتی هست که زندگی خودت و طرف مقابلت به حرف تو بستگی داره. اون وقته که تو میمونی و درگیری با افکاری که مربوط به گذشته ت، حال حاضرت، آینده ت، رویاهات، ایده‌آل‌هات، معیارهات و هزار تا مسئله‌ی بزرگ از این جنس ن.
سخته، خیلی سخت. خیلی خیلی سخت...

+ تاريخ شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:44 نويسنده ریـحـانـه |

من زندگیم رو با وجود داستانِ تموم نشده‌ی تو جمع می‌کنم، چون با عقلم حلش کردم. اما، نه وقتی که پاییز میشه. نه وقتی که باد سرد میاد. نه وقتی که چارتار «هندسه» رو می‌خونه. نه وقتی که از مسیر دانشکده تا زبان (که به عبارتی می‌کنه یک ساعت) رو کلاً به تو فکر می‌کنم، در حالی که وقت دو دقیقه فکر کردن به خودم رو ندارم. نه وقتی که آبان شروع می‌شه. نه وقتی که ته این ماه میرسه به بیست سالگیم. نه وقتی که روزای آخر ۱۹ سالگیم رو میگذرونم، در حالی که عاشقانه‌های ۱۷ سالگیم هنوز از سرم نیفتاده...
اینکه «چه جوری بگذرونیم امسالو؟» به کنار، چطوری بگذرونم پائیزِ با بارون و برف رو؟ وقتی بدون اونا، این شده حالم؟
هه. :‌)
حقا که غم ت، از تو وفادارتر است.
حقا که غم ت، از تو وفادارتر است.
حقا، حقا، حقا که غم ت، از تو وفادارتر است.
حقا که غم ت،
حقا که غم ت،
حقا که غم ت،
حقا که غم...

+عالی‌جناب چاوشی می‌خونه: چه دردی می‌کشه عاشق؟ فقط، پائیز می‌دونه...
الحق که حق میگی مَرد. :‌)

+ تاريخ شنبه یکم آبان ۱۳۹۵ساعت 22:20 نويسنده ریـحـانـه |

مه‌سا...
به تاریخ قمری، امروز سال‌گردت است. سومین سالی که نیستی. سومین سالی که تصورم از تو با مانتوی خاکستری دبیرستان، جایش را به لباسِ سفید بهشتی داده. سومین سالی که آرامی و لب‌خندت از تمام ۱۶ سال زندگیت عمیق‌تر است...
امروز با هلیا نشسته بودیم در هیئت سیدالشهدای دانشکده و به یادت برای هم روضه میگفتیم انگار. میخواندند: «جوانانِ بنی‌هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید...» و ما فکر میکردیم به اینکه تو چطور رفتنت را برای چنین روزی گذاشتی.
فکر میکردیم اگر بودی، در کدام دانشگاه این مملکت بودی؟ چه میخواندی؟ چه کار میکردی؟‌
به اطرافیانت فکر کردیم. به هلیا میگفتم برایم سوال شده که خانواده‌اش با اتاقش چه کار کردند؟ با وسایلش، لباس‌هایش؟ حتی الان که فکر میکنم، با بویش...؟
شاید مادرش بعد از او دیگر هیچ‌وقت نتواند واقعاً بخندد. میگفتم که مادرش شاید به نوزادی‌اش هم فکر کند. توی آن سن، مادرها هر لحظه نگرانند و گاهی این ترس به سراغشان می‌آید که نکند خودشان نباشند پیش پاره‌ی تن‌شان؟ نکند وقتی برسد که فرزندشان نیاز داشته باشد به بودنشان و نباشند؟ حالا، مادر مه‌سا (و مه‌سا ها) چه باید بگویند؟ فقط خدا کند وقت به خاک سپردن دل‌بندشان غم، راه فکرها را بسته باشد. خدا کند...
رفتن تو شهادت علی‌اکبر جوان و رشیدِ حسین (ع) را برایمان زنده کرد. غم تو، بزرگمان کرد مه‌سا. این از آن حرف‌هایی است که میتوانم سال‌ها عیناً تکرارش کنم و هر بار برایم معنا دار باشد...

بعدتر نوشت: صبح تاسوعا، مراسم محرم صبح روزهای محرم در فرزانگان را با همان جمعِ هیئت حضرت زینب (س) باز-اجرا کردیم. برنامه که تمام شد تصمیم گرفتیم هر تعداد که میتوانیم برویم امام‌زاده قاضی الصابر (ع). از کسانی که موقع خیرات دادن پس از فهمیدن سن و سال و شرایط مه‌سا دل‌شان میلرزید و برایش نماز میخواندند گرفته، تا خانمی که آنجا کار میکرد و معلوم شد از اقوام مه‌ساست و با دیدن ما انگار دل‌گرم شد همه حالم را بهتر کردند... انگار حس میکردم مه‌سا در جایی که معلق است بین خیلی دور و خیلی نزدیک، بهمان لب‌خند میزند. :‌]

+ تاريخ سه شنبه بیستم مهر ۱۳۹۵ساعت 22:54 نويسنده ریـحـانـه |

در این یک سال تحصیلی خیلی حرف‌ها داشتم راجع به دانشگاه که نشد بنویسمشان. امسال که حدود یک سال از روزی که مطمئن بودم حداقل ۴ سال آینده‌ام را کجا خواهم گذراند میگذرد، میخواهم از حالم یک هفته پس از شروع ترم سوم بنویسم.
کاظم قلم‌چی بین همه‌ی حرف‌هایی که میزد و من قبولشان نداشتم یک چیزی گفت که حالا آن را خوب میفهمم. اینکه درست بودن انتخاب رشته را الان نمیفهمید. وقتی میفهمید که مدتی از درستان گذشته باشد و فکر کنید انتخاب درستی انجام داده‌اید. (نقل به مضمون)
در روزهای تابستان چند باری خودم را در حالی یافتم که داشتم از خیال حضور در کلاس‌های این ترم ذوق میکردم. همین لحظه‌ها بود که یاد آن حرف قلم‌چی می‌افتادم و فکر میکردم که فهمیده‌ام معنای انتخاب درست چیست. اینکه با وجود غرولندهای معمول درباره‌ی پایان تعطیلات، یک ذوقی ته دلم وول میخورد وقتی به دانشکده و کلاس زیست عمومی شنبه‌ها و خواندن درباره‌ی جایگاه ژن و فرهنگ در شکل‌گیری زندگی اجتماعی فکر میکنم. اینکه امکانش را داشتم با معدل، به اولویت اول انتخاب رشته‌ام -ارتباطات- تغییر رشته بدهم اما کوچکترین اقدامی برایش نکردم و نخواهم کرد. اینکه ایمان دارم انسان‌شناسیِ نازنین م و جایی که ایستاده‌ام، همان است که باید...
از رشته که بگذریم، میرسیم به حرف‌های کنسروشده‌ی دیگرم که نمیتوانم از گفتنشان بگذرم.
اول اینکه از حوالی اردیبهشت-خرداد عضو انجمن علمی شده‌ام و سردبیر نشریه‌ی انجمن، ندا. راهی جدید، دوست‌داشتنی و سخت.
دوم. استاد ایزدی رفت... استاد محبوبم و کسی که باعث شد دیگر این رشته را دوست نداشته باشم، بلکه عاشقش باشم. نبودن او در دانشکده و تصور اینکه کیلومترها دورتر در دانشگاه تبریز تدریس میکند قلبم را آغشته به غم میکند. غمی که با کلاس‌های تاریخ تفکر سارا شریعتی و انسان‌شناسی آمریکای نهال نفیسی، تسکین می‌یابد و انگار این‌ها شده‌اند مرهمی نجات‌دهنده برای نفس کشیدن...
سوم. در تابستان سه ترم فشرده به سفیر رفتم و فکر میکنم با وجود همه‌ی درگیری‌هایم، فشرده‌وار (!) ادامه‌اش بدهم. این بار قصد کرده‌ام پرونده‌ی آموختن زبان را که از ۵-۶ سالگی‌ام شروع شده بود، هرطور شده به نقطه‌ی امنی برسانم.
دیگر اینکه فصل جدیدی از زندگی‌ام را آغاز کرده‌ام. تدریس... مسئولیت بسیار بزرگی که روی دوشم سنگینی میکند و هنوز نمیدانم شایستگی‌اش را دارم یا خیر. تنها چیزی که میدانم این است که چنین مسئولیتی میتواند بزرگم کند. اگر به نگرانی‌هایم بها بدهم و برایشان به صورت مرتب کاری کنم. و این «کاری کردن» یعنی بخوانم و بخوانم و بخوانم...
یک سالی است که شب‌ها فکر میکنم چقدر ۲۴ ساعت کم است برای همه‌ی این کارهایی که رویایش را دارم. راستی! یک بار هم باید از همه‌ی این کارها و رویاهایم بگویم...

+خوشحالم که اینجا هست برای بیان احساسات عمیقم. برای گفتن حرف‌های این چنینی که ممکن است با بیانشان در هر جای دیگری متهم به شو آف یا تعابیر این چنینی شوم، بهترین جا همین جاست...

+ تاريخ شنبه دهم مهر ۱۳۹۵ساعت 3:39 نويسنده ریـحـانـه |

حدود سه ساعت و نیم دیگر باید در راه‌آهن باشم. داریم با مدرسه میرویم مشهد. آشنا نیست؟ :‌) مثلاً، شبیه مشهد سال پیش‌دانشگاهی...؟
فکر میکردم تغییر کرده باشم -احساساً!- ولی امشب فهمیدم که خوشبختانه یا متأسفانه هنوز همانم. تفاوت این است که این بار با هیئت فارغ‌التحصیلانِ میروم و یاد بعضی نفرات به جای خودشان روشن م میدارد... شاید هم «روشن» برای این حجمِ از اندوه که نمیگذارد بخوابم و وادارم کرده به نوشتن این خطوط،‌ واژه‌ی مناسبی نباشد. اندوهی که آمیخته با صدای چاوشی کبیر، که: «یه روز دیدم ت و، تازه شدم از نو... یه روز از تو گذشت، هزااار سال م شد... سکوت تو مثلِ، یه رازِ سربسته،‌ بین تولّد و مرگ، شناور م می‌کرد...»

×کاش عکس آن شب در دسترسم بود. همان شبی که داشتیم برمیگشتیم و آخرهای سفر بود و گمانم باران زده بود. از داخل کوپه از پنجره‌ی بارانی عکس گرفتم. عکس، عکسِ پنجره‌ای در قطار بود. اما راستش را بخواهی یکی از بهترین عکس‌های دونفره‌ای بود که تا همین الان دیده‌ام. میدانی که؟ :‌)

+ تاريخ جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۹۵ساعت 3:24 نويسنده ریـحـانـه |

نوشته بود: «Thank you for the ‘simpler-time’ memories, old friend. And farewell…»
میشد اینو ببینم و هیچی نگم؟
یه تیکه‌ی دیگه ازم که تو گذشته‌ها مونده بود، با بسته شدن مسنجر محو می‌شه... یا بهتره بگم، محکوم میشه به محو شدن. :‌]

×آهنگ پس‌زمینه‌ی نوشته که پیش‌تر هم معرف حضورتون بود One Last Goodbye ه.

+ تاريخ جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 23:27 نويسنده ریـحـانـه |

ستایش‌هایی مورد تجاوز قرار می‌گیرند و وحشیانه کشته می‌شوند...
دختر بچه‌ی ۵ ساله‌ای بر اثر شدّت جراحات ناشی از سقوط در داخل آبشاری در تهران، جان خود را از دست می‌دهد...
من، تمام استخوان‌های بودن م تیر می‌کشد... بُهت‌زده‌ام از شدت این سیاهی... سر درد میگیرم... جزئیات در سر م گیج می‌روند...
عقده‌های عمیقِ جنسی...
تجاوز...
جیغ...
شوکه شدن...
امیرِ ۱۶-۱۷ ساله...
«آخه چطور دل ش اومد...»
تپش قلب...
اسید...
مرد ۴۳ ساله...
«بعد از چند ساعت و پس آنکه گوشواره دختر بچه را از گوشش باز کردم، او را به بیابان‌های اطراف بردم و او را کشتم.»
کشتن...
خفه کردن...
گودال...
وحشت، وحشت، وحشت...
لنگه کفش، تکه‌ای از بازو، گل‌سر...
«یعنی مادرِ بنده‌ی خدا کمک خواسته و هیچ کاری نکردن؟! همین‌طور منتظر موندن که پمپ ذره‌ذره نابودش کنه...؟»
تکه‌تکه شدن...
زجرکُش شدن...
«خانواده‌هاشون چطور هنوز زنده موندن...؟»
درد، زجر، تنفر، ویرانی...
و در نهایت، بلعیده شدن توسط مرگ، به فجیع‌ترین شکل ممکن...

من، حیران م...
منزجر، پُر از سوال، و حیران...
چه بر سر وجودیت –و نه حتی انسانیت- افراد می‌آید، که ذره‌ذره هیولایی در آنها پرورش پیدا میکند و در نهایت منجر به این ویرانی عظیم میشود؟
تحمل جسم بماند... روحِ ستایش‌هایی که سراسر وجودشان پاکی بود، در آخرین دقایق زیست شان، با انبوه پلیدی چه کرد؟
آیا کسانی که میتوانستند با رسیدگی به یک چاله، از بروز یک فاجعه جلوگیری کنند لحظه‌ای خودشان را عفو میکنند؟ میتوانند با هر دم و بازدم‌شان تجزیه شدن آن دختربچه‌ی معصوم ۵ ساله را به‌وضوح در ذهن‌شان تصور نکنند؟
گناه این طفل معصوم‌ها چه بود که بابت آن باید به این شکل مجازات میشدند...؟
من سرم گیج می‌رود...
«چه کار باید کرد؟ چه کار می‌توانم بکنم؟ اگر بمیرم و هیچ کاری نکرده باشم...؟ اگر بمیرم و حتی ذره‌ای از سیاهی‌ها را پاک نکرده باشم...؟»
بخش بزرگی از ذهن م را کودکانِ فرشته‌تبار سرزمین م پُر کرده‌اند... از ستایش‌ها گرفته، تا دست‌فروشان مترو و همه‌ی آنهایی که وقتی برای کودکی کردن نداشته‌اند...
من سرم گیج می‌رود...
دنیا در سرم گیج می‌رود...
سوال‌ها گیج می‌روند...
«چه کار می‌توانم بکنم...؟»

+ تاريخ شنبه هشتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 12:48 نويسنده ریـحـانـه |

۱.

میدونی؟ واقعیت این ه که؛

“Somehow I know, you would leave me this way…
Somehow I know, you could never, never stay…”

۲.

با اینکه آگاه م از واقعیتی که گفتم، اما هنوز سوال حل نشده زیاد دارم...

“The fact that it’s over, the fact that it’s done…
Didn’t we have fun?
Don’t say it was aaalll a waste!
Didn’t we have fun…?!”

دیگه حداااقل ش این ه دیگه...

۳.
[با صلابت و قاطعیت لحن چاوشی بزرگ بخوانید.]
«گَه مرا پس می‌زنی، گَه باز، پیشَ م می‌کَشی...

آنچه دستت داده‌ام،
نام ش دل است!
افسار...؟ نـه!
می‌روی... اما خودت هم، خـوب می‌دانی عزیز...
می‌کنی گاهی فراموش م،
ولی انکار...؟ نه!» :‌]

۴.

۹ و نیمِ ام‌شب، داشتم از دبیرخونه‌ی مباحثه میومدم خونه. خسته‌ی جسمی و فکری از کارای زیاد این کاردو و با حجم بالایی از استرس... به‌علاوه، ناراحت از اینکه امروز باید یه وقتی می‌ذاشتم برای فکر کردن روی مسئله‌ی مهمی که باید حل شه برام. روی صندلی عقب آژانس سرم رو تکیه داده بودم به پنجره و بین همه‌ی این آشفتگی‌ها «افسار» (که ذکرش بالاتر رفت)، گوش می‌کردم. یهو صدای آشنا شنیدم... هندزفری رو برداشتم و دقت کردم. درست بود حدس م! رادیو قطعاً‌ از حال یکی مثل من خبر نداشت که «کجا گم ت کردم؟» پخش کرد...

«ما اهل هم بودیم،
هم‌شب و، هم‌فانوس...
کجا گم ت کردم؟
کجای این کابوس...؟»

۵.

یک روز پیش آرچی فوران کردم: «این معجزه‌اس!»
او لب ایوان پشت خانه‌اش ایستاد. برنگشت. آهسته پیپ را از لای دندان‌هایش بیرون کشید. انگار با عالی‌جناب سگوآرو صحبت می‌کرد یا با کوه‌های مشتعل و سوزانِ آن طرف.
گفت: «بهتره که نباشه. مشکل معجزه‌ها اینه که زیاد طول نمی‌کشن.»

۶.

تو معجزه‌ای بودی که زیاد طول نکشید...
و فکر می‌کنم این، نقطه‌ی پایان داستان ماست... :]

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۵ساعت 23:53 نويسنده ریـحـانـه |

روایت کسی که عقلانیت را معنی کرد، و در عین حال عاشق بود...
مردی که تجلیِ پیوندِ بی‌نقصِ منطق و جنون بوده،‌ و ان‌شاءالله که هست...
ظهر ۱۸ اسفند، روی صندلی‌های سالن شهید جوزی دانشکده‌ی اقتصاد نشسته بودم به تماشای فیلم. سکانس پایانی، تصویر ۴ دیپلمات ایرانی است که سوار اتومبیلی به مقصد لبنان می‌شوند. خیره شده بودم به بزرگی احمد متوسلیان و فکر میکردم کاش میشد که سوار ماشین نشود... کاش سوار نشود که بعدها نخواهیم بگوییم ۴ دیپلمات ایرانی «ربوده شده»... کاش سوار نشود که انقدر سخت نباشد آوردن لفظ «جاویدالاثر» قبل از اسم ش...
خندید، خداحافظی کرد، سوار ماشین شد، و رفت...
صدای علیرضا قربانی در ذهن م می‌پیچید: «از خون جوانانِ وطن، لاله دمیده؛ از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده؛ در سایه‌ی گل، بلبل از این غصه خزیده؛ گل نیز چو من در غم شان جامه دریده؛ چه کج‌رفتاری ای چرخ... چه بدکرداری ای چرخ... سر کین داری ای چرخ... نه دین داری، نه آئین داری، نه آئین داری ای چرخ... از دست عدو، ناله‌ی من از سر درد است؛ اندیشه هر آن کس کند از مرگ، نه مرد است؛ جان‌بازیِ عشاق، نه چون بازی نرد است؛ مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است... چه کج‌رفتاری ای چرخ، چه بدکرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ... نه دین داری، نه آئین داری، نه آئین داری ای چرخ...»
همان جا،‌ از همان سالن،‌ قسمتی از من هم رفت... همراهِ ۴ هم‌وطنی که می‌رفتند به مقصد جاویدالاثر بودن، همراهِ همه‌ی بزرگ‌مردان سرزمین م که هنوز هم بی‌نشانی‌اند، همراهِ فرمانده و مرد بزرگ، جاویدالاثر، حاج احمد متوسلیان...

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:22 نويسنده ریـحـانـه |

به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!
به خودت بیا لعنتی...
زندگی ت... رویاهات... به تو نیاز دارن! فقط به تو!
به خودت بیا...
فقط خودت میدونی چی تو ذهن ت می‌گذره... اگر اینطوری قبل از مردن واقعی ت بمیری، کسی نمیتونه رویاهات رو به دنیا بیاره و بزرگ کنه... می‌فهمی؟
پس به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا!‌ به خودت بیا!‌ به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا! به خودت بیا... لطفاً! به خودت بیا...


× «تو رو از دور، دل م دید امّا،
نمی‌دونست، چه سرابی دیده...
من دیوونه چه می‌دونستم،
زندگی، برام چه خوابی دیده...؟
...
آه ای، دلِ مغموم...
آروم، باش! آروم...
ای حالِ نامعلوم...
آروم، باش! آروم...»

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:55 نويسنده ریـحـانـه |

چند وقتی ه که یه زندگی فشرده و دقیق درست کردم برای خودم. شدم از اون دسته آدم‌هایی که اهداف مختلف زندگی شون رو میدونن و برای رسیدن بهشون، برای هرلحظه‌ی زندگی شون برنامه‌ریزی دارن. انگار شبیه م به کسی که داره به ترکیبی از پیام‌های برنامه‌های موفقیت عمل میکنه! دچار سندرمی شدم به اسم «شرکت در هررر برنامه‌ای که فرد فکر میکند به او مرتبط است و ترس از جا ماندن از آن» و این سندرم مدام در حال پیشرفت کردن ه. اونقدر که هم‌زمان درگیر ۷-۸ تا برنامه و کار مختلف م و وقت آزاد نمونده برام. دلهره دارم که از وقت م اونطور که باید استفاده نکنم. یه قانون دارم برای خودم که طبق اون هر کاری میکنم باید «مفید» باشه. توی راه برای اینکه وقت م رو هدر ندم، یه کارایی برای خودم تعریف کردم. مثلاً اون موقع وقت چک کردن اس‌ام‌اس‌ها، گوش دادن وویس‌ها و طبقه‌بندی شون، و خوندن پی‌دی‌اف‌های مختلف ه. اگر جای نشستن داشته باشم، باید کتاب بخونم یا جواب پیام‌های طولانی تلگرامی که نیاز به فکر کردن دارن رو بدم. هندزفری رو هم آماده نگه میدارم، که اگر موقع شلوغی توی مترو و بی‌آرتی دعوا شد، بذارم تو گوش م. اینجا یه قانون مهم وجود داره و اون این ه که وقتی میتونم آهنگایی که دوست دارم رو گوش کنم، که هیچ کدوم از کارای بالا رو نشه انجام داد؛ مثلاً وقتی باید یه مسیری رو پیاده برم یا وقتی مترو و بی‌آرتی انقدر شلوغ باشه که فقط بتونم گوشی م رو دست م نگاه دارم و نتونم باهاش کار کنم. جا داره ذکر کنم که اگه به این قانون ذهنی م عمل نکنم، کاملاً عذاب وجدان میگیرم. کتاب‌هایی که دوست دارم بخونم رو مدت‌هاست نخوندم چون مدام به خودم یادآوری میکنم که باید کتاب‌های علمی‌طور بخونم تا آدم باسوادی باشم و پس فردا توی رشته م حرفی برای زدن داشته باشم. سعی میکنم کارایی که میشه رو هم‌زمان انجام بدم. مثلاَ اگر قراره سریالی ببینم، هم‌زمان ش میکنم با یکی از وعده‌های غذایی م. یا اگر سریال خانوادگی باشه و خیلی مهم نباشه، اون موقع جزوه هام رو تایپ میکنم یا لباس‌هام رو اتو میکنم. اگر بخوام ادامه بدم، میتونم هزار تا مثال اینجوری بزنم که نمیدونم کی و چطور وارد زندگی م شدن. نمیدونم، شاید تآثیر کنکوره که ذهن م اینطور چهارچوب دار شده و دیوونگی دور شده از زندگی م...
پارسال بین همه‌ی سختی‌های سال کنکور، عنصر «دوست داشتن و دوست داشته شدن» زندگی م انقدر پررنگ بود که باعث میشد خوب باشم. امسال، انقدر درگیر برنامه‌هام شدم که حتی کم پیش میاد یاد دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های زندگی م بیفتم. فقط گاهی «یاد رنگینی، در خاطر من، گریه می‌انگیزد...» و به هم میریزم از یادآوری خاطرات و آدم‌هایی که بودن و قرار بوده که باشن و حالا نیستن... همینا، از عواملی ن که باعث میشن ندونم حال م چطوره. میتونم بگم خوبم، چون از نظر منطقی زندگی م داره خوب پیش میره. اما خب مسئله این ه که برای همچون منی، زندگی بدون دوست داشتن و دیوونگی، یعنی زندگی بدون نور و رنگ... هر چقدر هم از کارهام راضی باشم و حس کنم تو مسیر درستی قرار گرفتم،‌ بدون این عنصر توی زندگی م، همه چی خاکستری به نظر میاد...

× «Everglow» یکی از آهنگ‌های این روزای من ه. و هر بار که میگه «So if you love someone, you should let them know…» تو ذهن م میچرخه که آیا واقعاً، همیشه باید از حس جادویی دوست داشتن گفت...؟

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 1:10 نويسنده ریـحـانـه |

«من از غُل و زنجیر، می‌ترسم
از آه بی‌تأثیر، می‌ترسم
از اتفاق ظاهراً ساده
از اتفاقی که نیفتاده...
می‌خندم و از خنده می‌ترسم
هر روز، از آینده می‌ترسم...
زیر بید بی‌مجنون، می‌شینم
زیر شُرشُر بارون، می‌شینم
فکر می‌کنم شاید برگردی
با خودم میگم باید برگردی...
خنجر واسه این سینه کافی نیست
عاشق کُشی رسم تلافی نیست
ای چشم! از دیدن خلاص م کن
از چشم پوشیدن خلاص م کن...
انقدر گیج م که نمی‌دونم،
باید تو رو از چی بترسونم...
زیر بید بی‌مجنون، می‌شینم
زیر شُرشُر بارون، می‌شینم
فکر می‌کنم شاید برگردی
با خودم می‌گم باید برگردی...»
شاید یه وقتی، از زندگی دختری بنویسم که کم‌تر از یک هفته مونده به تموم شدن عمرِ ۱۸ سالگی ش، غمگین‌ترین روزا رو داشت...
به نظر میومد که خوب و شاده، اما کسی نمیدید آهنگایی رو که گوش میده... کسی نمیدید که تو مترو و بی‌آرتی و اتوبوس هندزفری میذاره تو گوشش و بعد از «بید بی‌مجنون» و «به رسم یادگار»، میرسه به «این بود زندگی» و منهدم می‌شه. که زیر لب میگه: «می‌خندم و از خنده می‌ترسم؛ هر روز، از آینده می‌ترسم...» و قلب ش گره می‌خوره. کسی نمیدید چه حالی داره شبا،‌ وقتی همه خواب ن و تنها منبع نور، نور لپ‌تاپ یا گوشی ه. همون وقتایی که میشِست به فیلم دیدن و با دیدن تنهایی و شکست و غمگینی آدمای فیلم، با تمام قلب ش گریه می‌کرد...
«میزی برای کار،
کاری برای تخت؛
تختی برای خواب،‌
خوابی برای جان؛
جانی برای مرگ،
مرگی برای یاد؛
یادی برای سنگ،
این بود زندگی...»
کسی که قراره ازش بنویسم، تو روزای آخر آبان ۹۴، بارها همزمان با خوندن محسن چاوشی اینا رو برای خودش خونده بود. خونده بود... و به این فکر کرده بود که این فعلاً بهترین چیزی ه که سراغ داره برای نوشته شدن روی سنگی که دیر یا زود، قراره روش اسم و مشخصات ش ثبت شه...

×یکی از مهم‌ترین نتیجه‌هایی که تا الان بهش رسیدم و لمس ش کردم، این ه که زندگی خیلی بی‌ارزش‌تر از چیزی ه که به نظر میاد... و مرگ، خیلی خیلی نزدیک‌تر از چیزی ه که فکر می‌کنیم... :]

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:20 نويسنده ریـحـانـه |

هنوز هوا تاریک بود که می‌رسیدم مدرسه. خواب آلود و بی‌حوصله از پله‌ها می‌رفتم بالا که کیف م رو بذارم تو کلاس. میشستم رو نیمکت و کیف م رو پرت می‌کردم یه گوشه و سرم رو میذاشتم رو میز که بخوابم. یه ذره که می‌گذشت، از بلندگوهای مدرسه پخش می‌شد: «کربلا... کربلا... الهم الرزقنا...» پنجره‌ی کلاس رو باز می‌کردم و سرما میپیچید تو کلاس و از اون بالا نگاه می‌کردم به نمازخونه. بخار آبِ جوش چای هیئت رو می‌دیدم که تو هوا پراکنده شده و بچه‌هایی که گروه گروه می‎‌رفتن تو نمازخونه. خواب م می‌پرید... شال مشکی م رو دور گردن م مرتب می‌کردم و می‌رفتم پایین. تو دل م با صدایی که تو مدرسه پخش بود می‌خوندم: «صدایی تو، دل م می‌گفت، بیا که باز، محرم ه...»

دل م هیئت حضرت زینب (س) مدرسه رو می‌خواد... اون آرامش و حسِ دوست‌داشتنی بی‌نهایتی که هیچ‌جای این دنیا نمی‌تونم پیداش کنم...

×بلاگفا جان، کاش حداقل این «بلاگفا یک ابزار قدرتمند برای ساخت و مدیریت وبلاگ است . بلاگفا به شما کمک می‌کند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اینترنت منتشر کنید.» رو برداری از صفحه‌ی اصلی ت. :]

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:44 نويسنده ریـحـانـه |

دو ماه از کنکور گذشته و من تازه چند وقت ه همت کردم که کتابا و جزوه‌هام رو جمع کنم. همین ش هم به خاطر این ه که باید بدم شون به افراد مختلف وگرنه اگه به خودم بود احتمالاً پایان‌نامه م هم تموم می‌شد، بعد می‌دیدم اینا هنوز گوشه‌ی اتاق ه. :-"
چند ماه پیش که شرایط خیلی سخت بود و فشار زیاد بود، نشستم به نوشتن کارایی که می‌خوام بعد کنکور انجام بدم تا شاید حال م بهتر شه. یکی ش «رد کردن کتابای نحس کنکور 8->» بود و فکر می‎کردم قراره با انبوه‌ی از حس بد بلافاصله بعد کنکور از جلوی چشمام دورشون کنم؛ اما الان اصلاً همچین حسی ندارم. همینجوری که نگاه شون می‌کنم و ورق شون می‌زنم یاد حس و حال اون روزا میفتم. انگار که اون موقع‌ها داشتم از بیرون به خودم نگاه می‌کردم و همون‌موقع چیزایی که دیدم رو ضبط کردم و الان داره از تو ذهن م تصویراش رد می‌شه؛ تصویر خودم، شرایط م و فکرهام... هی فکر می‌کردم خدایا، یعنی چی می‌شه؟ نکنه نرسم کتابا رو تموم کنم؟ اگه اصلاً همه شون یادم بره چی؟ نکنه دیر برسم سر جلسه؟ نکنه سر آزمون حال م بد شه، نتونم ادامه بدم و پاسخنامه م نصفه بمونه؟ نکنه یهو بخوان سال ما کلاً سیستم سوالا رو عوض کنن؟ بعد اگه اینجوری بشه و شوکه شم و استرس بگیرم و نتونم به هیچی جواب بدم چی؟ نکنه زمان اعلام نتایج با یه عدد چهار رقمی گنده مواجه شم؟ نکنه اصلاً انقد بد باشه همه چی که مجبور شم بمونم برای سال دیگه؟ و هزااار تا از این «اگه»ها و «نکنه»ها و سوالا می‌چرخید تو ذهن م این اواخر... و یکی از مهم‌ترین‌هاش این که، «جداً قراره از بین اون همه عدد، چه عددی برای من باشه؟ کدوم ش قراره برام تا حداقل چند سال دیگه متفاوت باشه با بقیه‌ی عددا و یه بخشی از زندگی م رو تحت‌تأثیر خودش قرار بده؟» و هی استرس، و هی ترس... و الان، اون عدد، خدا رو شکر سه رقمی ه. خیلی خوب نیست، اما من دوسش دارم و مشکلی ندارم باهاش. برای انتخاب رشته هم ۴۲ تا رشته رو انتخاب کردم که به احتمال ۹۵% از انتخاب پنجم م پایین‌تر نمی‌ره. این ینی تا حدود یک ماه دیگه دانشجوی علوم ارتباطات اجتماعی یا علوم اجتماعی (مردم‌شناسی، پژوهشگری، برنامه‌ریزی اجتماعی) دانشگاه تهران، یا مطالعات ارتباطی علامه ئم. :]
نگاه می‌کنم به انبوه جزوه‌ها و کتاب‌ها و تست‌ها... همه‌ی هایلایت‌هایی که چقدر دقت می‌کردم سر منظم بودن شون، خط کشیدن‌ زیر نکات مهم، نشان‌دار کردن تست‌ها، تست‌هایی که هی فکر می‌کردیم اگه اطلاعات کافی نداشته باشیم میسوزن و میذاشتیم شون برای «بعداً»ی که هیچ‌وقت نیومد و هنوز سفیدن اکثراً :-"، یادگاری‌هایی که خودم و بچه‌ها گوشه و کنار برگه‌ها نوشتیم و خلاصه، نگاه می‌کنم به همه‌ی چیزایی که هنوز توی اتاق م هستن و می‌شه توشون یه اثری از کنکور پیدا کرد و فکر می‌کنم به همه‌ی چیزایی که گذشت... فکر می‎کنم به این فرآیند عجیب، که بعدها قطعاً بیشتر می‌پردازم بهش...
این راه‌ی که تقریباً رسیدم به ته ش، برام پر از گنگی و ابهام‌ بود. انگار که یه جاده‌ی مه آلود بود که نمی‌تونستم حتی چند قدم جلوترم رو ببینم و دقیقاً بفهمم چه خبره. الان، دارم به همه‌ی سختی‌هایی که تموم شدن فکر می‌کنم و تو فکر این م که تا حداکثر ۱۸ روز دیگه قراره اسم چه رشته‌ای رو تو همین مانیتور ببینم. حس عجیبی ه، واقعاً عجیب... اون چند کلمه، تعیین می‌کنه که مسیر بعدی م قراره چی باشه و من، مخلوط شده م با حس استرس و اشتیاق و منتظر نتایج م... :]

× نمی‌دونم باید چقدر و با چه کلماتی خدا رو شکر کنم که بتونم میزان خوشحالی و قدردانی م رو نشون بدم... خوبه که خودش می‌دونه همه چی رو. دل م گرم ه به این... :‌)

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 3:11 نويسنده ریـحـانـه |

امروز، به اندازه‌ی تمام این چند ماه که باید گریه می‌کردم و نکردم، گریه کردم. انگار تمام ناراحتی ـا و حس ـای بد این چند سال که به سختی حتی از خودم پنهان شون کرده بودم خودشون رو از هر تیکه‌ی وجودم می‌کشیدن بالا، می‌رسوندن به پشت چشمام و تبدیل میشدن به اشک...
مرگ آدم‌ ـا، تمامِ شکست ـا، دعواها، جنگ اعصاب ـا، اتفاق‌ ـایی که تو ذهن م واسه شون برنامه می‎ریختم و فکر می‌کردم اگه به نتیجه برسن می‌تونن شکست ـای قبلی م رو جبران کنن و اونا هم خوردن به بن‌بست، شک ـای حل نشده‌ای که دارن ذره ذره نابودم می‌کنن، توقع ـایی که می‌رن سمت افراد و برگشت می‌خورن و کوبیده می‌شن تو صورت م، حقیقت ـایی که راجع به مسائل مختلف باهاشون مواجه شدم و می‌شم و هیچ‌کاری شون نمیشه کرد، لحظه‌هایی که فکر می‌کنم «کاش خواب بودم این روزا رو نمی‌دیدم...»، همه‌ی کارای نصفه نیمه‌ و به نتیجه نرسیده‌ م، یاد لحظه‌های جادویی زندگی م که دیگه مطلقاً «هیچ‌وقت» امکان برگشت شون نیست، یاد دوستی ـایی که به باد رفتن و اصلاً حواس م بهشون نبود، ترسِ از دست دادن آدم ـا، یاد آدمایی که ناراحت شون کردم و وقت نذاشتم برای جبران ش، یاد آدمایی که برام مهم ن و ناراحت ن و من کاری ازم برنمیاد برای خوشحالی شون، و شاید از همه بزرگ‎تر، ‌یاد رویاهایی که هرکدوم مثه یه ستاره ن تو وجودم و دارن دونه به دونه سقوط می‌کنن... اینجوری م نیست که خاموش باشن و امیدی باشه به دوباره روشن شدن شون، جلوی چشم ـام دارن به وحشتناک‌ترین شکل ممکن نابود می‌شن. :] رویاهایی که مُردن، و هنوزم دارن می‌میرن... در واقع، مرگ ی دارن که انگار معلوم نیست کی قراره تموم شه. الان به این فکر کردم که این قضیه مثه جهنم می‌مونه. قرآن از اونایی میگه که تو جهنم ن و حتی نمی‌تونن آرزوی مرگ کنن، چون اونجا جایگاه ابدی ه براشون و مرگ نمی‌تونه باعث تموم شدن چیزی بشه. این شده حکایت رویاها و آرزوهای من... هی میگم خب دیگه، این م تموم شه دیگه قطعاً نمیذارم آسیبی برسه به چیزایی که می‌خوام! ولی خب، انگار تموم ی نداره. :‌]
امروز، همه‌ی اینایی که گفتم تک‌تک تبدیل شدن به اشک به «بهونه»‌ی اتفاقی که برام افتاد. چیزی که شاید مسخره‌ به‌نظر بیاد، اما برای من مهم بود و اتفاق افتادن ش یادآور همه‌ی ناراحتی‌ ـام. هنوزم که بهش فکر می‌کنم قلب م فشرده می‌شه. انگار که قلب م عزاداره، عزادارِ مرگ ستاره‌ها...

× «می‌شه شب، می‌شه روز، می‌شه فردا
تو می‌خواسی نهرُ کنی دریا...؟
هه! شدی شبیه مردم ت!
ببین! تو رویا همیشه حقیقت گم ه...»
شاید اگه ازم بپرسن حس ت به حدود ۱۸ سال و ۸ ماه زندگی کردن ت و خودت چیه، بگم این. :]
بعدم اضافه کنم که بله، قضیه این ه که، «...We all are living in a dream»

×× بد موقعی خراب شدی بلاگفا... بد موقعی تنها م گذاشتی کره‌ی خاکی... کاش بودی تو اون روزای وحشتناک دمِ کنکور... :] کاش بودی...

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 4:26 نويسنده ریـحـانـه |

چرا نمی‌نویسم؟ باید از ۹۳ می‌گفتم و بعد، از ۹۴ هزار چهره که یه روز بزگ‌ترین ترس‌‌ـا و یه روز دیگه قشنگ‌ترین خیال‌ـای ممکن رو می‌سازه برام. باید از اردوی عید مدرسه می‌نوشتم که قبل از شروع شدن ش جز «دوران طلایی کنکور» و این‌ جور چیزا هیچ حسی بهش نداشتم و فکر می‌کردم قراره خیلی سخت بگذره، اما تک‌تک روزاش شدن از خاطره‌انگیزترین روزای دبیرستان. اصلاً باید از حس این که این روزا واقعاً دیگه روزای آخر دانش‌آموز بودن ه بگم... باید بگم که از طرفی فکر می‌کنم دیگه خیلی پیر م واسه دانش‌آموز بودن، از طرف دیگه می‌خوام دو دوستی لحظه‌ها رو بگیرم که تموم نشن؛ انقدر که می‌ترسم از بعد کنکور. از چی؟ از همممه چی. آدمی م که بیشتر از حسِ «آخ جون! تابستون بعد کنکور! /m\»، تصور حس خلأ دارم نسبت به اون دوران. فارغ از نتیجه، به نظر حس عجیبی میاد تغییر روند زندگی یه آدم ۱۸ ساله، بعد از ۱۲ سال! «یهو» دیگه دانش‌آموز و مهم‌تر از اون جزئی از سمپاد نیستم... قرار نیست مانتو شلوار مدرسه بخرم، تابستون م پُر از برنامه‌ی پژوهش و المپیاد باشه، اول مهر ۹۴ برم مدرسه و ذوق حلقه رو داشته باشم، کتاب درسی جدید بخرم، و خلاصه جنس همه‌ی این اتفاقا عوض میشن برام. می‌دونین، این روزا حس مریض‌ی رو دارم که بهش گفتن چند ماه بیشتر زنده نیستی. شدم مثه اون دسته‌ای که اول‌ ش غصه میخورن، ولی بعد یهو قدر هر چیزی رو صد برابر بیشتر از قبل میدونن. اینه که مثه سوم راهنمایی‌ م نیستم که هی ناراحت باشم به خاطر ترس از عوض شدن دنیام و اینا. به جاش، هر بار که میرم مدرسه سر تا پا میشم چشم و گوش و حس و سعی میکنم تصویر درختای ایتالیا و تراکم فلسطین و بزرگمهر رو ثبت کنم تو ذهن‌ م. این، تعمیم پیدا میکنه به همه‌ی چیزائی که مربوط ن به مدرسه. تک‌تک خنده‌ها، حلقه‌ها، نشستن رو نیمکتا، زنگ ناهارا، سر کلاس حرف زدنا حتی... به لحظه‌هایی فکر میکنم که با خاطرات قبلی‌م مُردم و بعد تصویر آینده‌ م میاد جلوی چشمام که قراره با یادآوری همین چیزا هم بمیرم. این که تو یه موقعیتی باشی و اطمینان داشته باشی که بعداً بی‌نهایت دل‌ت تنگ میشه واسش، واقعاً کارو سخت می‌کنه. می‌دونی که باید قدرش رو بدونی، اما نمی‌دونی چجوری. حال غریبی ه خلاصه...
شاید بزرگ‌ترین دلیل ننوشتن م اینه که خودم هیچ حس خوبی به نوشته‌هام ندارم. ولی خب، چیزی که واضح ه این ه که ننوشتن هم بهترش نمی‍کنه... به هر حال، حس خوبی دارم که اینا رو نوشتم و حداقل یه بخشی از حرفای این روزام این‌جا هست. :‌)

× میگه: «می‌خوام دو خط موازی به هم برسه، یه کاری می‌کنم دو دو تا، بشه سه!» و به به‌ترین شکل تموم‌ش می‌کنه. :‌]
«دعا می‌کنم دائماً،
خدا کمک‌م کن خواهشاً،
رویام بزرگ ه...
گفت برای رسیدن بهش، دو راه جلوته،
پاشو برنامه کارتُ بچین،
یا بخواب و خواب‌شُ ببین...»

[بی‌تاب، زد بازی]

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:4 نويسنده ریـحـانـه |

«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلاَّ إِبْلِيسَ ...»
[حجر، ۳۰و۳۱]

سجده نکرد، امّا بعد تر تسلیم شد ...
پشیمان شده بود،
و نگاه‌ش، به فرشته‌ها بود که نشسته بودند به تماشایت.
داشتی می‌خندیدی ...

عنوان: Coldplay - the scientist

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:38 نويسنده ریـحـانـه |

۵ سالگی‌ت مبارک بچّه جان م. ><
امسال به جای اینکه از احساسات خودم بگم، دوست دارم شما نظراتتون رو راجع به کره‌ی خاکی و نوشته‌هام بگید. ممکنه مثلاً یه پست رو خونده باشید، یا همه‌ی اونا رو. در هر صورت نگاه‌هاتون این کلمات رو لمس کرده و دیده. اگه حرف نگفته‌ای هست، یا گفتید و فکر می‌کنید باید دوباره تکرار شه، یا حتی اگه فکر می‌کنید اینجا به هیچ دردی نمیخوره :د و خلاصه هرچیزی که در این مورد دلتون میخواد رو تو کامنتای همین پست بگید. من و کره‌ی خاکی سراپا گوشیم. :‌)
برای یه وبلاگ‌نویس این یه اتّفاق متداول ه که نظراتی رو راجع به پستاش تو جایی جز قسمت کامنتا بخونه و بشنوه، اما لطفاً این بار همین‌جا بنویسین تا بمونن برام. :‌) ممنون م.

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 21:59 نويسنده ریـحـانـه |

Jeanette: That's crazy! That's more than crazy. I don't think there's a word for what that is
Ted: Actually, there is a word for that. It's love! I'm in love with her, okay? If you're looking for the word that means caring about someone beyond all rationality and wanting them to have everything they want, no matter how much it destroys you, It's love! And when you love someone, you just, you... you don't stop! Ever! Even when people roll their eyes or call you crazy, Even then... Especially then! You just... you don't give up! because if I could give up... If I could just, you know, take the whole world's advice and... and move on, and find someone else, that wouldn't be love. That would be... That would be some other disposable thing that is not worth fighting for. But that is not what this is...

How I met your mother/ Season9/ Episode17

× انگار که این دیالوگ رو از روی شرایط من، فکر من و حرفای من نوشته باشن. دراین‌حد که اگه بهم این حرفا رو نشون میدادین و میپرسیدین که به‌نظرت کی گفته، با اطمینان بهتون میگفتم که خودم گفتم‌. ‌با تک‌تک حروف، و حتّی مکث‌هاش ...

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 11:6 نويسنده ریـحـانـه |